از یادداشتهای یک روانشناس

  • ۰

از یادداشتهای یک روانشناس

🌀 از یادداشت های یک #روانپزشک

امروز یک آقای ٨۵ ساله را در بیمارستان ویزیت کردم.
به دنبال دیابت پیش رفته و عفونت مزمن ناشی از آن، پای راستش از زیر زانو قطع شده بود. پزشک غدد، مشاوره روانپزشکی درخواست کرده بود.
این دیالوگ بین من و مراجعم است:
– در پرونده تون خوندم که به علت دیابت پاتون قطع شده، خیلی متاسفم.
– بله، البته من به پای قطع شده ام راضیم. پا داشتم بهتر بود ولی الان هم راضیم. من دیگه عمرم رو کردم و زندگی خوبی داشتم.
– خیلی خوشحالم که این قدر خوب با این واقعیت کنار اومدید. شب ها خوابتون چطوره؟
– عالی می خوابم. با وجدان آسوده. من ٢٣ سال کارمندشهرداری بودم. کارمند زیر دست من الان ٢ تا برج تجاری- اداری داره. من می تونستم بیشترش رو داشته باشم ولی دزدی نکردم.
– چقدر خوبه که الان که به گذشته فکر می کنید احساس غرور می کنید و وجدانتون راحته.
– بذار برات یه خاطره تعریف کنم. چند وقت پیش سوار یه تاکسی شدم. راننده تاکسی از تو آینه اسم من روصدا کرد و گفت فلانی منو می شناسی؟ منم نگاهش کردم و گفتم نه نمی شناسمت. گفت: “تو بودی که ما رو بدبخت کردی و به این روز انداختی! وگرنه قرار نبود راننده تاکسی بشم!” گفتم: ” من چی کار کردم که تو رو بدبخت کردم؟” گفت: “هیچی دیگه، نه خودت دزدی کردی، نه گذاشتی ما دزدی کنیم!” منم بش گفتم: “خوشحالم که نه خودم دزدی کردم، نه گذاشتم تو دزدی کنی!”
داشتم کلی باش حال و احوال می کردم که پزشک غدد اومد سر بالین بیمار و برای من توضیح داد که به علت شدت عفونت نتونستیم عروق پا رو ترمیم کنیم و اگه پا رو قطع نمی کردیم عفونت از پا درش میورد. بیمار به دکتر گفت: ” دکتر این چه حرفیه! من که دیگه تو این سن نمی خوام فوتبال بازی کنم!” پزشک غدد با اون برخورد مهربانانه دست بیمار رو گرفت و گفت: “شاید یه روزی با هم فوتبال بازی کنیم!” پرستار هم گفت: “من هم داور می شم!”
با بیمار خداحافظی کردم و رفتم.
کتمان نمی کنم که به برخورد #سازگارانه و #پخته_اش با #واقعیت جدید زندگیش حسادت می کنم..
“دکتر حافظ باجُغلی”

نسخه های زندگی
☄️


Leave a Reply